در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟ در تو این قصه ی پرهیز که چه؟ در من این شعله ی عصیان نیاز در تو دمسردی پاییز که چه؟ حرف را باید زد درد را باید گفت آشنایی با شور؟ و جدایی با درد؟ و نشستن در بهت فراموشی، یا غرق غرور؟ سینه ام آینه ایست با غباری از غم تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار آشیان تهی دست مرا مرغ دستان تو پر می سازند آه، مگذار که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذار